گربه ی ایرانی

خرید بک لینک
فکر کنم حدود ده کیلو (!) از لباس های قدیمی رو از کمد درآوردم و دادم به مستخدم مون! تعداد کمی شون رنگش رفته و کهنه شده بود. البته همه ی همش مال من نبودها! نیمیش مال خواهرم بود که بعد از ازدواج از خونه ما نبردشون و گفت نمی خوام. مابقی به قدری خوب و سالم مونده بود که آدم اگه بخواد، می تونه یه مارک الکی بهش وصل بکنه و بفروشه! در این حد .از تی شرت های طرح کارتونی دوران هشت تا دوازده سیزده سالگیم گرفته، تا پیراهن مهمونی صورتی خوش آب و رنگ چین دار. خیلی پیراهن قشنگی بود ولی یک جورهایی صورتی زده شده م. طرحش تین ایجری بود و وقتی می پوشیدم شبیه چهارده سالگی خودم می شدم. تمامی لباس هایی که دادم بیرون هم چنان اندازه م بودند. این طور به نظر می رسه که از 9 سالگی تا الان سایزم تغییر نکرده! جای شکرش باقیه که یکم قدم بلند شده چون تا جایی که یادمه رشد قدی من از سیزده سالگی متوقف شد :/ همین که قد م هم مثل اون موقع نمونده خیلیه. فقط دو عدد تی شرت کوچولو پیدا کردم که برام کوتاه شده بود.بگذریم، هدفم خلوت شدن کمد بود ولی حاصل نشد! حقیقت اینه که ما از قدیم خیلی امپریالیست وار در خرید زیاده روی کرده ایم و باقی لباس هام هم خوب تر از اونی هستند که دلم بیاد ردشون کنم! قدیم خودم این جوری نبودم اما به مرور منم خلق و خوی خانواده رو گرفتم که دوست دارند هر روز یک رنگ بپوشند و پیش از رفتن به هر مجلس فکر می کنند که گربه ی ایرانی...

ما را در سایت گربه ی ایرانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 47 تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 19:43

مکانیزم دفاعی روان من اینه: درک نکردن و فاصله گذاری. در حالت عادی، گاهی بیش از حد همه چیز رو درک و احساس می کنم تا جایی که برای خودم آزار دهنده می شه. تنها کسی که درکی تقریبا مشابه من داره (نود در صد) مادرم هست. در موقعیت های مختلف، دیدن یک صحنه یا موزیک یا شنیدن یک گفتار خاص و... خلاصه هرچیزی که نکته ی احساسی خیلی خیلی ریزی داره هم زمان من و مادرم به هم نگاه می کنیم و لبخندی می زنیم که یعنی "تو هم فهمیدی". اگر این اتفاق هم زمان نیفته ، معمولا من ابتدا اون حس و حالت رو درک می کنم و کافیه بهش اشاره بکنم تا مادرم دقیقا متوجه بشه... بگذریم. علی رغم حساسیت و درک شدید، در مواجهه با غم و اندوه شدید ، اخبار ناگوار و شوکه کننده... مغز و روان من دقیقا برعکس عمل می کنه. و یک کلید رو می چرخونه و قفلش می کنه تا چیزی احساس نکنم!! خب معلومه، کسی که ممکنه از شنیدن یه دیالوگ مثلا معمولی بین مادر و بچه ای در خیابون منقلب و ساعت ها فکرش مشغول بشه... وقتی خبر اسیدپاشی های اصفهان رو می شنوه چه حالی می شه؟ وقتی اخبار مربوط به ستایش، آتنا، اهورا و... رو می شنوه باید چی کار بکنه؟ احتمالا باید در جا سکته بکنم و خب... ناخودآگاه من اینو خوب می دونه! و ترق! کلید قفل رو می چرخونه. احساساتم رو کلا خاموش می کنه تا بدون تکه پاره کردن خودم به موضوع فکر کنم.یا که کلا بهش فکر نکنم! قسمت تجسم مغزم تعطیل می شه و حتی گربه ی ایرانی...

ما را در سایت گربه ی ایرانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 31 تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 19:43

مهمان داری. دوست دارم این کارو ولی سخته. اولین مهمونی بود که رسما همه ی غذاها رو خودم درست کردم. پیش از اون فقط دسر و چیزهای کنار غذا با من بود. یا حداکثر یک غذا. ولی همیشه باید مادر جان یه غذای دیگه ای هم درست می کرد و خلاصه کل امور در دست خودش بود و من نقش کمک کننده رو داشتم. به مرور هم مادرجان نسبت به آشپزی بی علاقه و بی حوصله شد (البته هرگز علاقه ی چندانی نداشت) و البته اعتمادش به دستپخت بنده بیش تر. گفته بودند لطفا فقط یک غذا درست کنید که توی زحمت نیفتید. راستش اگر نمی گفتند هم من یک جور غذا درست می کردم. یک غذا، یک سوپ (البته اینم از نظر من خودش یه غذای کامله! ولی خب برای مهمون پیش غذا محسوب می شه.) یک سالاد حجیم و رنگی رنگی و یک دسر خوش آب و رنگ درست کردم. با وجود این دو روز کار کردم. روز اول سوپ و دسر و غذا رو درست کردم. روز دوم غذا رو گذاشتم بپزه (یه عالمه مرغ رو خوابونده بودم توی سیر و پیاز و ماست و زعفرون و فلان...) و ژله ی روی چیز کیکم رو ریختم و چند کیلویی سبزی خوردن و سبزیحات خرد و مخلوط کردم برای سالاد. این بار چیدن میز و باقی کارهای پذیرایی رو مادرجان انجام داد...مادرجان! عجب کلمه ی پیرزنی طوری! ولی خیلی ضایع و لوس بازیه اگه مثل زندگی عادیم بنویسم مامی! راستی من از بچگی دیدم که تمام فامیل به مادربزرگم "مامی" گفته ند و خودم هم مادرم رو "مامی" صدا زدم تا جایی که وقتی گربه ی ایرانی...

ما را در سایت گربه ی ایرانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 72 تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 19:43

یه بار عکس سر در یه مغازه رو گذاشته بودن اینترنت از بس که خنده دار بود. درست یادم نیست ولی یه چیزی توی این مایه ها بود که مثلا "مواد شوینده، پودر رختشویی و فلان و فلان.... و لوازم ختنه و زایمان موجود است" :| حالا من اگه بخوام پیج کاری بزنم دقیقا همین جوری می شه.کلاس زومبا موجود است! گویندگی تیزر انجام می دهیم! آموزش فن بیان! گریم کودک پذیرفته می شود! برای تئاترهایتان نقد می نویسم! لوازم ختنه هم به زودی تهیه می کنم که بساطمون تکمیل بشه.پ.ن: با این همه آپشن، بی کاری خیلی زور داره. نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان ۱۳۹۶ساعت 1:18 AM توسط گربه ی ایرانی| | گربه ی ایرانی...

ما را در سایت گربه ی ایرانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 48 تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 19:43

وقتی کلی وسیله ی کهنه رو کنار می ذاری و از خونه می بری بیرون، جا برای چیزهای جدید باز می شه. من هنوز جام درست و حسابی باز نشده ولی خیلی وقته که نیازمند یک جفت کفش مشکی خوشگل و کاربردی بودم. یک بار با خانواده رفتم پاساژ گردی و هیچ چیزی چشمم رو نگرفت. علتش هم این بود که من کلا از کفش مشکی خوشم نمیاد ولی می دونم این تنها رنگیه که به همه چی میاد و مجبورم می فهمی؟! :)) حتی اطلاع ندارم که الان چی مده و چی ساخته ن و چی نساخته ن. فهمیدم از یه سایتی می شه همه مدل های موجود رو دید و در صورت تمایل اینترنتی خرید کرد. البته این فقط شامل اجناسی می شه که یه نام و نشون و نمایندگی داشته باشند. خلاصه کارم راحت شد و اینترنتی کلی کفش نگاه کردم و بالاخره یه چیزی انتخاب کردم. یکی دو ساعت دیگه برام میارند و از معدود دفعاتیه که از خرید کردن هیجان زده شده م :)) معمولا حس خاصی ندارم و همیشه تو ذهنمه که خب، حالا این چیز جدید رو کجا بذارم؟! بعد از بیرون گذاشتن سه کیسه کفش فکر کردم که می تونم به خودم جایزه بدم. قیمت کفش ها در این مدت خیلی خیلی بالا رفته و من دوزاریم افتاد که چند ساله از ایران خرید نکرده م و برای همین به نظرم خیلی همه چیز گرون میاد!! اسپانیا با حداکثر شصت یورو (حدود 300 ت فعلی) می شه یه کفش فوق العاده خاص و نایاب شیک خرید. با بیست یورو می شه کفش و بیش تر صندل های خوشگل مهمونی یا قابل استفاده بر گربه ی ایرانی...

ما را در سایت گربه ی ایرانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 44 تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 19:43

به عنوان کسی که از کودکی با هالووین آشنا بوده، علت لج مردم با این رسم رو نمی فهمم. اجرای یه رسم شاد که همه رو می خندونه و تازه باعث خلاقیت می شه، چه اشکالی داره؟ حالا خارجی باشه. این که یه عده جوون دورهم جمع بشند، خودشون رو گریم کنند و با خلاقیت برای خودشون لباسای جالب درست بکنند، یا این که حاصل کار دست یه هنرمند دیگه رو استفاده بکنند و یه نونی به هنرمندا برسونند (خیاط ها و کسانی که ابزار و لوازم بالماسکه می سازند) و در نهایت یه شب برقصند و عکس بگیرند خیلی ضرر داره؟ این بده، لابد دورهم جمع بشند و مواد بکشند خوبه؟! بله این تفریحیه که جوانان امروزی ما حتی توی دانشگاه انجام می دند. کافیه حتی با دانشجویان دانشگاه های معتبر کشور صحبت بکنید تا بعضیاشون لو بدند که مثلا ده نفری پول گذاشته ند و یه خونه خالی اجاره کرده ند که همگی توش ماری جوانا بکشند و اونجا رو همه جوره مکان بکنند. خب وقتی تفریحات شاد مثل هالووین مثل کریسمس مثل کارناوال های شادی و امثالهم نباشه، مصرف پنهانی مواد مخدر می شه تفریح جوانان تحصیل کرده! بعد اینایی که می گن" هالووین ایرانیا مثل این می مونه که آمریکایی ها سفره ابالفضل بندازن" . خیلی مقایسه مسخره ای می کنین. این سفره انداختن ها هم رسوم من در آری مادربزرگیِ ایرانی هست ولی از یه دین عربی گرفته شده و کلا من غذا دادن به آدمای سیر رو با هدف ثواب کردن و معامله با خدا نمی گربه ی ایرانی...

ما را در سایت گربه ی ایرانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 47 تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 19:43

خب، در کم تر از یک ماه و فقط دو جلسه دیدار، رابطه ی در حال شکل گیری را تمام کردم. خوشحالم از این که دیگر توانش را دارم که به محض تشخیص اشتباه بودن رابطه، آن را تمام کنم. اما خب، چه می شود کرد؟ نمی توانم جلوی حال گرفته شده ام را بگیرم. از توصیه ی ناامید بودن از آدم های جدید بیزارم. منظورم این است که بیایم و این جا بنویسم که ایها الناس دیگر هیچ کس به اندازه کافی خوب نیست و از این به بعد آشنایی های جدید را با ناامیدی آغاز کنید! از این وضع متنفرم. بدترین توصیه همین است. بله، من در لحظه ی حال ناامیدم اما انسان به امید زنده ست و من هرگز ناامید بودن را توصیه نمی کنم. وقتی از ابتدای ابتدا ناامید باشی حتی یک ابسیلون برایت مهم نیست که مثلا طرفت از چیزی ناراحت شده است. حتی یک ذره برایت مهم نیست که مثلا امروز او خوشحال یا ناراحت است و تو چه کاری می توانی برایش انجام دهی که در رابطه نقش مجسمه را نداشته باشی، همراهی یا همدردی.البته مجسمه، حداقل حضور دارد! خیلی ها حتی صرف حضور داشتن برای یک دیگری را بلد نیستند. آدم ناامید، بی تفاوت است. فقط تماشا می کند. شاید حتی تماشا هم نکند و رویش را برگرداند. انگار می گوید "من که می دانم تو هم مرا نمی خواهی. برای چه برایت انرژی عاطفی خرج کنم؟" نمی گویم در انرژی عاطفی خود ولخرجی کنید اما جان عزیزتان، این قدر احمقانه خست هم به خرج ندهید. تا برایش وقت نگذاری از گربه ی ایرانی...

ما را در سایت گربه ی ایرانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 34 تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 19:43

یعنی به اندازه ی یک آدم سن و سال دار مشکلات جسمانی دارم. همه اش هم تقصیر این دنیای مجازی ست! با این که ظاهرا زندگی سالمی دارم، کافئین نمی خورم، لیکور و الکل نمی خورم، سیگار نمی کشم و ورزش می کنم... به خاطر تایپ کردن زیاد و نیز در دست گرفتن مداوم موبایل بزرگ (دوستان اسم گلکسی نوت رو گذاشته ند ماهی تابه!) بند بند انگشتانم درد می کند. از زیاد نشستن پشت کامپیوتر چشمانم ضعیف شده و گاهی خشکی چشمم عود می کند. از خواندن مطالب اعصاب خرد کن دیگران سرگیجه و سردرد چشمی می گیرم. ناچارم یک نقاب یا عینک ژل-یخ را چند ساعت روی یک چشم بگذارم و یک چشمی به زندگی ام برسم. گاهی هم باید بی حرکت بنشینم و به زندگی ام نرسم! و در این لحظه که پس از تعطیلات شلوغ و پرهیاهوی مردمی (اربعین) تازه آمده ایم به شمال تا در خلوتی آرامش داشته باشیم... در هوای به این پاکی عارضه ی همیشگی آمده سراغم. تنگی نفس شبانه حاصل از آب و هوای مرطوب. تقریبا هر سال دارویم را تهران جا می گذارم (پارسال یادم بود با خودم بیاورم. دارویم را آوردم شمال اما برگشته فراموش کردم بیاورم تهران! هیچی دیگر، دو هفته بعدش که خواهرجان می خواست به شمال بیاید، خواهش کردم دارویم را از یخچال خاموش بردارد و دوباره برگرداند تهران... راستی مدتی پیش دیگر نورعلی نور کردم. برای آن که چشم ها و انگشتانم را بیش تر حفظ کنم از آسیب های ناشی از اینترنت، فقط پیام صوتی گربه ی ایرانی...

ما را در سایت گربه ی ایرانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 37 تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 19:43

یک هم کلاسی داشتیم توی دانشکده. دخترکی ساده و کم حرف و مودب. جوان و زیبا مثل همه ی همسن و سالانش. منزوی تر از آن بود که دوست صمیمی داشته باشد یا حداقل من تا آخر نفهمیدم دوست صمیمی اش کیست چون آن قدر ساکت بود که حضورش تقریبا فراموش می شد. خرداد هشتاد و هشت در سلف سرویس "خواهران" مشغول ناهار خوردن و گوش دادن به دوستانم بودم که با حرارت درباره ی میرحسین موسری صحبت می کردند در حالی که به جز دستبند سبز، هدبند سبز و حتی بندکفش سبز به پایشان بسته بودند. بحث به گشت ارشاد رسید. ناگهان آن دخترک ساکت دهان باز کرد و گفت "به نظر من وجود گشت ارشاد خیلی لازمه. احمدی نژاد هم واقعا به مردم خدمت کرد!! من که بهش رای می دم". فکر کنم کل حضار یک آن سنکوپ کردند. دانشجوی هنر و رای به احمدی نژاد؟! توجیه گشت ارشاد در محفل روشنفکری؟! باورنکردنی بود. آن دو دوست پر حرارتم به شدت با او بحث کردند و خب، دخترک هم اهل بحث نبود و فقط چند جمله ای گفت در باب این که دختران گرگ شده اند و خوب است گشت ارشاد بگیردشان و چه خدمتی مهم تر از این؟! اصولا تا پیش از آن اتفاق جز سلام و علیک حرفی با او نداشتم اما پس از این چند جمله، دیگر حتی به زور می توانستم به او سلام کنم و فقط سری تکان می دادم. تقریبا دیگر هرگز با او حرف نزدم.نه که قهر باشم یا چه، احساس کردم با کسی که چنین نگاهی دارد حتی یک کلام هم نمی توانم صحبت کنم. آن حضور به گربه ی ایرانی...

ما را در سایت گربه ی ایرانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 40 تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 19:43

صفحه بندی